سرگشته ی حیرانت ای  دوست....ای دوست 

اینو شنیدم ....

الان توی غروب

سرکار زار زار گریه کردم

دلم گرفته بود

همیشه میام میون نوشته هاتون اروم میشم .... 

این دفعه آروم نمیشم نمیدونم چم شده باز ... نکنه دیگه برام دعا نمیکنید !!!!

 

 

+ تاريخ سه شنبه 18 آذر1393 نويسنده M@H$ETAN |


اعتیاد بیداد میکنه 

زیر پوست  این شهر ا

آدمهایی که به ظاهر سلامت هستند

ورزش میکنند

قوی هستند

و اما اعتیاد دارند و خود در بی خبری زندگی میکنند...

و من هر روز بیشتر غصه میخورم

غصه میخورم برای تباهی افراد 

و سیاهی این شهر و هرزگی دنیا ...





+ تاريخ سه شنبه 26 شهریور1392 نويسنده M@H$ETAN |


حالمان بد نیست

غم کم میخوریم

کم که نه !!!

هر روز کم کم میخوریم 





+ تاريخ شنبه 5 مرداد1392 نويسنده M@H$ETAN |


عشقت را میپذیرم و عشق خودم را نثارت میکنم

 نه عشق زنی به مرد.

 نه عشق مادری به فرزندش

نه عشق خدا به مخلوقاتش...

 که عشقی بی نام و بی توجیه

مثل رودی که نمیتواند توجیه کند چرا در  مسیری مشخص جاری است و صرفا پیش میرود.

عشقی که نه چیزی میخواهد و نه در ازایش چیزی میدهد...

 فقط هست

.من هرگز مال تو نخواهم بود و تو هرگز مال من،

 اما من میتوانم صادقانه بگویم دوستت دارم

 


برای او که به نام انسانیت و فقط برای وجودش نه هیچ چیز دیگر دوستش دارم.







+ تاريخ شنبه 22 تیر1392 نويسنده M@H$ETAN |



الان یک  روانشناسی داره تلویزیون صحبت میکنه

یک موضوعی گفت با عنوان خواسته ی فرزندان

من رو به فکر فرو برد

داشتم به خواسته های زندگیم در طی این چند سال زندگی

فکر میکردم... خیلی عجیب بود

من تا حالا هیچ خواسته ای نداشتم

مثلا اینکه بچه ها دلشون میخواد فلان عروسک داشته باشند... نه نداشتم(داشتم اما نگفتم)

مداد رنگی ... نه 

لباس... نه 

خوارکی... نه واقعا نگفتم اینو برام بخرید ( یاد پشمکهای چوبی تو شهربازی اوین میافتم)

حالا نه اینکه هر چی میخواستم فراهم بود....

نه اینطور نبود... مثلا آرزو داشتم مداد شمعی داشته باشم ... اما واقعا

هیچ وقت به خانوادم نگفتم!!! شاید یک روز برم مغازه یه دونه 

36 رنگیشو بخرم برای خودم :)

من مثل بچه ها بزرگ نشدم ... این خیلی بده






+ تاريخ پنجشنبه 6 تیر1392 نويسنده M@H$ETAN |